تبلیغات
سوخته دل - تشرف زاهد کوفی در مسجد جعفی
به امید ظهورش ،که صد البته نزدیک است...
 
چند صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج)هدیه می کنید؟




تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 

تشرف زاهد کوفی در مسجد جعفی

حسین بن علی بن حمزه اقساسی در خانه شریف علی بن جعفر بن علی مداینی فرمود: در کوفه گازری (کسی که شغلش لباسشویی است) بود که به زهد مشهور واز اهل عبادت به حساب می آمد.

او طالب اخبار وآثار خوب بود.

اتفاقا روزی در مجلسی با آن شخص ملاقات کردیم.

در آن جا او با پدرم صحبت می کرد.

در بین صحبت گفت: شبی در مسجد جعفی، که از مساجد قدیمی خارج کوفه بود، تنهایی خلوت کرده وعبادت می کردم.

ناگاه سه نفر داخل شدند.

یکی از ایشان میان صحن مسجد نشست ودست چپ خودرا به زمین کشید.

آبی ظاهر شد واز آن آب وضو گرفت.

به آن دو نفر اشاره کرد.

ایشان هم با آن آب وضو گرفتند.

بعد هم جلوتر از آن دو نفر ایستاد ومشغول نماز شد.

ایشان هم به او اقتداء کردند.

بعد از سلام نماز، موضوع ظاهر کردن آب به نظر من بزرگ آمد.

از یکی از آن دو نفرکه طرف دست راست من نشسته بود، پرسیدم: این مرد کیست؟ گفت: او حضرت صاحب الامر (علیه السلام) وپسر امام حسن عسکری (علیه السلام) است.

همین که این مطلب را شنیدم، به خدمت آن حضرت رسیده دست ایشان را بوسیدم وعرض کردم: یا بن رسول اللّه راجع به عمر بن حمزه شریف چه می فرمایید؟ آیا او برحق است؟ فرمود: نه، اما هدایت می شود ونمی میرد، مگر آن که قبل از فوتش مرا خواهد دید.

راوی (حسین بن علی بن حمزه اقساسی) می گوید: این جریان جالب وعجیب بود.

بعد از مدتی طولانی عمر بن حمزه وفات کرد، ولی نشنیدیم که آن حضرت را دیده وملاقات نموده باشد.

تا آن که اتفاقا در مجلسی، آن شیخ (گازر) را ملاقات کردم.

مجددا قضیه را از او پرسیدم.

بعد از ذکر آن، ما انکار نمودیم وگفتیم: مگر نگفته بودی که آن حضرت فرمودند: عمر بن حمزه در آخر کار مرا خواهد دید.

پس چرا ندید؟ گفت: تو چه می دانی که ندیده است؟ شاید دیده وتو نفهمیده باشی؟ بعد از آن با ابوالمناقب (پسر علی بن حمزه) ملاقات کردم وراجع به حکایت پدرش گفتگو می کردم.

در بین، قضیه فوت پدرش را گفت، که اواخر یک شب، نزد پدرم نشسته بودم در آن وقتی که پدرم مریض بود ومرض هم شدت داشت، به طوری که قوایش تحلیل رفته وصدایش ضعیف شده بود.

درهای خانه را هم بسته بودیم.

ناگاه مردی نزد ما حاضر شد که از مهابت وعظمت او ترسیده وبر خود لرزیدیم واز داخل شدنش از درهای بسته تعجب کردیم.

این حالت او، ما را از این که راجع به کیفیت داخل شدنش از درهای بسته سؤال کنیم، غافل کرد.

قدری نزد پدرم نشست وبا اومشغول صحبت شد وپدرم گریه می کرد.

بعد از آن برخاست واز نظر ما غایب شد.

پدرم با سنگینی حرکت نمود وبه جانب من نگریست وگفت: مرا بنشانید.

او رانشانیدیم.

چشمهایش را باز کرد وگفت: آن کسی که نزد من بود کجا رفت؟ گفتیم: از همان راهی که آمده بود، رفت.

گفت: بگردید.

شاید او را پیدا کنید.

در اطراف خانه جستجو کردیم، ولی درها را بسته دیدیم واصلا اثری از آن شخص نیافتیم.

برگشتیم وپدرم را از درهای بسته ونیافتن او خبر دادیم واز او پرسیدیم: ایشان چه کسی بود؟ گفت: مولای ما حضرت صاحب الزمان (ارواحنا فداه) بودند.

بعد از آن ماجرا، مرض او شدت کرد ودار فانی را وداع گفت.


 
 
چون حسن عاقبت نه به رندی وزاهدیست،آن به كه كارخود به عنایت رها كنیم.


یک منتظر