تبلیغات
سوخته دل - تشرف اخوی آقا سید علی داماد
به امید ظهورش ،که صد البته نزدیک است...
 
چند صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج)هدیه می کنید؟




تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 

تشرف اخوی آقا سید علی داماد

اخوی سید جلیل، مرحوم آقا سید علی تبریزی داماد فرمود: اوقاتی که در پرکنه هندوستان بودم، روزی در منزل نشسته بودم.

ناگاه زن مجلله ای، وارد حجره من شد وبدون مقدمه چادر خود را کنار زد وصورتش را به من نشان داد.

دیدم زنی است جوان ودر نهایت حسن وجمال که شدیدا لاغر است.

آن زن گفت: علت لاغری من این است که گرفتار یکی از اجنه شده ام.

او مرا به این حالت رسانده است.

من برای رهایی خودم چاره ای ندیدم، جز آن که به شما متوسل شوم، به خاطر این که سید واز دودمان پیغمبرید.

بعد از صحبتهای این زن به او دستور دادم هر وقت آن جن نزد تو ظاهر شد آیة الکرسی را قرائت کن، او از تو فرار خواهد کرد.

گفت: آیة الکرسی را بلد نیستم.

مدتی زحمت کشیدم تا بالاخره آیة الکرسی را به او تعلیم دادم.

بعد از چند روز آمد واظهار تشکر کرد که به برکت این آیه مبارکه، هر وقت او نمایان می شود وآن را می خوانم، از شرش خلاص می شوم.

مدتی از این جریان گذشت.

روزی دیدم چیز سیاهی مانند قورباغه به سقف اتاق مسکونی من چسبیده وکم کم رو به پایین می آید وهمین طور بزرگ می شود، تا آن که به سطح اتاق رسید.

ناگاه دیدم هیکلی عجیب وهیولایی غریب است که من از دیدنش به وحشت افتادم.

با صدایی رسا وبا تندی وخشونت به من گفت: تو به خاطر تعلیم آیة الکرسی به محبوبه ام او را از من جدا کردی وبالاخره تو را خواهم کشت.

من شروع به خواندن آیة الکرسی نمودم.

ناگاه آن هیکل عجیب، کم کم کوچک شد، تابه صورت اول برگشت وناپدید شد.

چندین مرتبه به همین کیفیت به سروقت من آمده وقصد کشتنم را نمود، اما من باخواندن آیة الکرسی از شر او نجات یافتم.

تا آن که روزی برای تفریح از شهر خارج شدم.

در آن نزدیکی جنگلی بود وقتی نزدیک جنگل رسیدم، ناگاه اژدهای عظیم الجثه ای از بین درختان بیرون آمد وفریاد زد: من همان جن هستم والان تو را هلاک می کنم.

ببینم کیست آن که تو را از چنگ من رهایی بخشد؟ تا این کلام را از او شنیدم فورا ملهم شده ومتوسل به، فریادرس بیچارگان ونجات دهنده درماندگان، حضرت صاحب العصر والزمان (ارواحنا فداه) گردیدم وبه آن جن گفتم: حضرت حجت (علیه السلام) مرا نجات خواهد داد.

تا این جمله از دهانم خارج شد، جوان سیدی را که عمامه ای سبز بر سر وتبری دردست داشت، مقابل خود دیدم.

آن آقا تبر خود را به من داد وفرمود: این اژدها رابکش.

عرض کردم: مولای من، از ترس ووحشت در اعضای خود رمقی نمی بینم، چه رسدبه آن که بتوانم تبر را به کار گیرم.

در این جا خود ایشان نزدیک رفته وبه ضرب تبر سر آن اژدها را درهم کوبید وبه درک فرستاد.

بعد هم فرمود: برو که از شر او خلاص شدی.

سؤال کردم: شما که می باشید؟ فرمودند: تو چه کسی را به کمک خواستی وبه که متوسل شدی؟ عرض کردم: به امام عصر (علیه السلام) متوسل شدم.

فرمودند: منم حجت وقت وامام زمان.

بعد هم از نظرم غایب شدند.

من هم خداوند متعال را به خاطر این نعمت بزرگ، بسیار شکر نمودم

 
 
چون حسن عاقبت نه به رندی وزاهدیست،آن به كه كارخود به عنایت رها كنیم.


یک منتظر