تبلیغات
سوخته دل - تشرف مادر عثمان در حله
به امید ظهورش ،که صد البته نزدیک است...
 
چند صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج)هدیه می کنید؟




تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 

تشرف مادر عثمان در حله

شیخ شمس الدین می فرماید: مردی از درباریان سلاطین، به نام معمر بن شمس بود که او را مذور می گفتند.

این شخص همیشه روستای برس را که در نزدیکی حله است، اجاره می کرد.

آن روستاوقف علویین (سادات) بود.

نایبی داشت که غله آن جا را جمع می کرد ونامش ابن الخطیب بود.

ابن الخطیب غلامی به نام عثمان داشت که مسئول مخارج او بود.

ابن الخطیب از اهل ایمان وصلاح بود، ولی عثمان برخلاف او واز اهل سنت.

این دوهمیشه درباره دین با یکدیگر بحث ومجادله می کردند.

اتفاقا روزی هر دوی ایشان نزد مقام ابراهیم خلیل (علیه السلام) در برس، که نزدیکی تل نمرود بود، حاضر شدند.

در آن جا جمعی از رعیت وعوام حاضر بودند.

ابن الخطیب به عثمان گفت: الان حق را واضح وآشکار می نمایم.

من در کف دست خود نام آنهایی را که دوست دارم (علی وحسن وحسین (علیهم السلام)) می نویسم تو هم بر دست خود نام افرادی را که دوست داری (فلان وفلان وفلان) بنویس، آنگاه دستهای نوشته شده مان را با هم می بندیم وبر آتش می گذاریم.

دست هر کس که سوخت، او بر باطل است وهر کس دستش سالم ماند، بر حق است.

عثمان این مطلب را قبول نکرد وبه این امر راضی نشد.

به همین علت رعیت وعوامی که در آن جا حاضر بودند، عثمان را سرزنش کردند وگفتند: اگر مذهب تو حق است، چرا به این امر راضی نمی شوی؟ مادر عثمان که شاهد قضایا بود، در حمایت از پسر خود مردم را لعن کرد وایشان راتهدید نمود وترسانید، وخلاصه در اظهار دشمنی نسبت به ایشان مبالغه کرد.

ناگهان همان لحظه چشمهای او کور شد به طوری که هیچ چیز را نمی دید! وقتی کوری را در خود مشاهده کرد، رفقای خود را صدا زد.

هنگامی که به اتاقش رفتند، دیدند که چشمهای او سالم است، ولی هیچ چیز را نمی بیند، لذا دست او راگرفته واز اتاق بیرون آوردند وبه حله بردند.

این خبر میان خویشان ودوستانش شایع شد.

اطبایی از حله وبغداد آوردند تا چشم او را معالجه کنند، اما هیچ کدام نمی توانست کاری کند.

در این میان زنان مؤمنه ای که او را می شناختند ودوستان اوبودند، به نزدش آمدند وگفتند: آن کسی که تو را کور کرد، حضرت صاحب الامر (علیه السلام) است.

اگر شیعه شوی ودوستی او را اختیار کنی واز دشمنانش بیزاری جویی، ماضامن می شویم که حق تعالی به برکت آن حضرت تو را شفا عنایت فرماید وگرنه ازاین بلا برای تو راه خلاصی وجود ندارد.

آن زن به این امر راضی شد وچون شب جمعه فرا رسید، او را برداشتند وبه مقام حضرت صاحب الامر (علیه السلام) در حله بردند وبعد هم زن را داخل مقام نموده خودشان کنار در خوابیدند.

همین که ربع شب گذشت، آن زن با چشمهای بینا از مقام خارج وبه طرف زنهای مؤمنه آمد، در حالی که یک یک آنها را می شناخت، حتی رنگ لباسهای هر یک را به آنها می گفت.

همگی شاد شدند وخدای تعالی را حمد وسپاس گفتند وکیفیت جریان را از او پرسیدند.

گفت: وقتی شما مرا داخل مقام نمودید واز آن جا بیرون آمدید، دیدم دستی بر دست من خورد وشخصی گفت: بیرون رو که خدای تعالی تو را شفا عنایت کرده است وازبرکت این دست، کوری من رفع شد ومقام را دیدم که پر از نور شده بود.

مردی را درآن جا دیدم.

گفتم کیستی؟ فرمود: منم محمد بن الحسن واز نظرم غایب گردید.

آن زنها برخاستند وبه خانه های خود برگشتند.

بعد از این قضیه، عثمان پسر او هم شیعه شد واین جریان شهرت پیدا کرد وقبیله شان به وجود امام (علیه السلام) یقین کردند.

نظیر این معجزه، در سال 1317 هجری هم اتفاق افتاد، یعنی زمانی که من مجاور امیر المؤمنین (علیه السلام) در نجف اشرف بودم واین مورد نیز زنی از اهل سنت بود که کورشده بود.

او را به مقام حضرت مهدی (علیه السلام) در وادی السلام(3) بردند وبه محض توسل به آن بزرگوار در همان مقام شریف چشمهای او بینا شد.


 
 
چون حسن عاقبت نه به رندی وزاهدیست،آن به كه كارخود به عنایت رها كنیم.


یک منتظر