تبلیغات
سوخته دل - تشرف جنگجوی غزوه صفین
به امید ظهورش ،که صد البته نزدیک است...
 
چند صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج)هدیه می کنید؟




تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 

تشرف جنگجوی غزوه صفین

یکی از شیعیان خاندان عصمت وطهارت (علیهم السلام) می گوید: روزی نزد پدرم بودم.

مردی را دیدم که با او صحبت می کرد.

ناگاه در بین سخن گفتن، خواب بر او غلبه کرد وعمامه از سرش افتاد.

اثر زخم عمیقی بر سرش ظاهر شد.

از او سؤال کردم جریان این جراحت که به ضربات شمشیر می ماند چیست؟ گفت: اینها از ضربه شمشیر در جنگ صفین است.

حاضرین تعجب کرده به او گفتند: جنگ صفین مربوط به قرنها پیش است ویقینا تو در آن زمان نبوده ای، چطور چنین چیزی امکان دارد؟ گفت: بله، همین طور است که می گویید.

من روزی به طرف مصر سفر می کردم ودربین راه مردی از طایفه غره با من همراه شد.

با هم صحبت می کردیم ودر بین صحبت از جنگ صفین، یادی شد.

آن مرد گفت: اگر من در آن جا حاضر بودم، شمشیر خود را از خون علی واصحابش سیراب می کردم.

من هم گفتم: اگر من حاضر بودم، شمشیر خود را از خون معاویه ویارانش رنگین می کردم.

آن مرد گفت: علی ومعاویه وآن یاران که الان نیستند، ولی من وتو که از یاران آنهاییم.

بیا تا حق خود را از یکدیگر بگیریم وروح ایشان را از خود راضی نماییم.

این را گفت وشمشیر را از نیام خارج نمود.

من هم شمشیر خود را از غلاف کشیدم وبه یکدیگر در آویختیم.

درگیری شدیدی واقع گردید.

ناگاه آن مرد ضربه ای بر فرق سرم وارد کرد که افتادم واز هوش رفتم.

دیگر ندانستم که چه اتفاق افتاد، مگر وقتی که دیدم مردی مرا با ته نیزه خود حرکت می دهد وبیدار می نماید، چون چشم گشودم، سواری را بر سر بالین خود دیدم که از اسب پیاده شد.

دستی بر جراحت وزخم من کشید، گویا دست او دارویی بود که فورا آن را بهبودی بخشید وجای ضربه را خوب کرد.

بعد فرمود: کمی صبر کن تا برگردم.

آن مرد بر اسب خود سوار شد واز نظرم غایب گردید.

طولی نکشید که مراجعت نمود وسر آن مرد را که به من ضربه زده بود، بریده ودر دست داشت واسب او واثاثیه مرا با خود آورد.

فرمود: این سر، سر دشمن تو است، چون تو ما را یاری کردی، ما هم تو را یاری نمودیم (ولینصرن اللّه من ینصره) (یقینا خدای تعالی، کسی که او را یاری کند، یاریش می نماید).

وقتی این قضیه را دیدم مسرور گشته وعرض کردم: ای مولای من تو کیستی؟ فرمود: من م ح م د ابن الحسن، صاحب الزمان هستم.

بعد فرمودند: اگر راجع به این زخم از تو پرسیدند: بگو آن را در جنگ صفین به سرم زده اند.

این جمله را فرمود واز نظرم غایب شد

 
 
چون حسن عاقبت نه به رندی وزاهدیست،آن به كه كارخود به عنایت رها كنیم.


یک منتظر