تبلیغات
سوخته دل - تشرف حاج محمد حسین تاجر
به امید ظهورش ،که صد البته نزدیک است...
 
چند صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج)هدیه می کنید؟




تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 

تشرف حاج محمد حسین تاجر


تاجر متقی حاج محمد علی گفت: روزی در بازار بودم.

حاج محمد حسین که از تجار بود، به من رسید وسؤال کرد: اهل کجایید؟ گفتم: اهل دزفول هستم.

همین که اسم دزفول را از من شنید، بنای مصافحه ومعانقه واظهار محبت کردن به من را گذاشت وگفت: امشب برای صرف غذا به منزل من تشریف بیاورید.

کمی ترسیدم که بدون هیچ سابقه ای به منزل او بروم، لذا تامل نمودم.

ایشان از حال من، مطلب را دریافت، لذا گفت: اگر هم می ترسید، می توانید هر کس را بخواهید باخود بیاورید، مانعی ندارد.

من وعده دادم وایشان نشانی خانه را داد.

شب به آن جا رفتم، دیدم تشریفات وتدارکات زیادی بجا آورده است.

ایشان به من گفت: سبب اظهار محبت من نسبت به شما آن هم به این کیفیت، آن است که من از دزفول شما فیضی عظیم برده ام، لذا چون شنیدم شما از اهل آن جایید، خواستم قدری تلافی کرده باشم.

جریان این است که من ثروت زیادی دارم، ولی قبلاهیچ اولادی نداشتم وبه این دلیل محزون بودم وغصه می خوردم، تا آن که به کربلا ونجف مشرف شدم.

در آن جا از اهل علم سؤال کردم: برای حاجات مهم، چه توسلی در این جا مؤثر است.

گفتند: (به تجربه ثابت شده است، که اعمال مسجد سهله در شب چهارشنبه، موجب توجه امام عصر (علیه السلام) می شود).

من مدتی شبهای چهارشنبه را به آن جا می رفتم واعمالش را آن گونه که یاد گرفته بودم، بجا می آوردم.

تا آن که شبی در خواب کسی به من فرمود: جواب مشکل تو نزدمشهدی محمد علی نساج (بافنده) در شهر دزفول است.

من تا آن روز، اسم دزفول رانشنیده بودم، لذا از بعضی افراد، نام وراه آن جا را پرسیدم، وبه آن طرف حرکت کردم.

وقتی به آن جا رسیدم، نزدیک صبح به نوکر خود گفتم: من می خواهم کسی را در این شهر پیدا کنم تو در منزل بمان اگر هم دیر شد، به جستجوی من بیرون نیا تا خودم برگردم.

از خانه خارج شدم، اما تا عصر در هر کوچه ومحله ای که رفتم وسراغ مشهدی محمد علی نساج را گرفتم، کسی او را نمی شناخت، تا آن که آخرالامر به کوچه ای رسیدم واز شخصی پرسیدم: مغازه مشهدی محمد علی بافنده کجا است؟ گفت: سر این کوچه دکان او است.

وقتی به آن جا رسیدم، دیدم دکان بسیار کوچکی دارد ودر همان جا هم نشسته است.

به مجرد آن که مرا دید، فرمود: حاج محمد حسین، سلام علیک.

خداوند چند اولادپسر به تو مرحمت می کند وتعداد آنها را گفت که الان به همان تعداد، اولاد پسردارم.

من بسیار تعجب کردم که ایشان بدون سابقه مرا شناخت ومقصد مرا هم گفت.

در دکان او نشستم.

دانست که من غذا نخورده ام لذا یک سینی وکاسه چوبی آورد که در آن قدری ماست ودو تا نان جو بود.

وقتی خوردم ونماز خواندم، به ایشان گفتم: من امشب مهمان شما می باشم.

فرمود: حاجی منزل من همین جا است وهیچ رواندازی ندارم.

گفتم: من به همین عبای خود اکتفا می کنم.

او هم اجازه ماندن داد.

همین که شب شد، دیدم اول مغرب اذان گفت ونماز مغرب وعشا را خواند.

بعد از آن هم سینی وکاسه را با ماست وچهار دانه نان جو آورد، وبعد از صرف غذا خوابید ومن هم خوابیدم.

اول اذان صبح برخاست واذان گفت ونماز خواند وسر کار خود نشست.

من پرسیدم: شما اسم ومقصد مرا از کجا دانستید؟ فرمود: حاجی به مقصد خود رسیدی دیگر چه کار داری؟ اصرار کردم.

فرمود: این خانه عالی را می بینی؟ (از دور خانه مجللی دیده می شد).

این جا منزل یکی از اعیان واشراف لر است.

هر سال پنج الی شش ماه می آید وچند سرباز به همراه خود می آورد.

یک سال در میان سربازها، شخصی لاغر اندام بود که روزی نزد من آمدو گفت: تو برای تهیه نان خود چه می کنی؟ گفتم: اول سال به اندازه روزی چهار دانه نان جو که لازم دارم، جو می خرم وآردمی کنم واز آن آرد، هر روز می دهم برایم نان بپزند.

گفت: ممکن است من هم پول بدهم وهمان قدر برای من جو تهیه کنی ونان مراتامین نمایی؟ قبول کردم.

او هر روز می آمد وچهار دانه نان جو از من می گرفت.

تا آن که یک روز ظهر نیامد.

قدری طول کشید.

رفتم واز رفقای او پرسیدم.

گفتند: امروز کسالت پیدا کرده ودر مسجد خوابیده است.

به آن مسجد رفتم، تا او را عیادت کنم.

وقتی حالش را پرسیدم، گفت: من امروز در فلان ساعت از دنیا می روم وکفن من فلان جا است وتو در دکان خود مواظب باش هر کس آمد وتو را خواست، اطاعت کن.

هر چه هم از جو باقی مانده، خودت بردار.

به دکان آمدم.

چند ساعتی که از شب گذشت، شخصی آمد ومرا صدا زد.

برخاستم وبااو وچند نفر دیگر که همراهش بودند، به مسجد رفتم.

جوان از دنیا رفته بود.

آن شخص دستوری داد واو را با کفن برداشتیم تا بیرون شهرنزد چشمه آبی آوردیم.

بعد هم غسل وکفن کرده، به خاک سپردیم.

آنها رفتند من هم بدون این که سؤالی از ایشان بنمایم به دکان خود برگشتم.

تقریبا یک ماه گذشت.

یک شب دیدم، باز کسی مرا صدا می زند.

در را گشودم، آن شخص فرمود: تو را خواسته اند.

برخاستم وبا ایشان تا بیرون شهر آمدم.

دیدم درصحرای وسیعی جمع بسیاری از آقایان دور یکدیگر نشسته اند.

به قدری آن صحرادر آن موقع روشن بود وصفا داشت که به وصف نمی آید.

آن آقایی که میان آنها از همه محترم تر بودند، به من فرمودند: می خواهم تو را به جای آن سرباز به پاداش خدمتی که به او کرده ای (در امر تهیه نان او را کمک کردی) نصب کنم.

من چون اصل مطلب را متوجه نشده بودم، عرض کردم: من کجا از عهده سربازی برمی آیم؟ تازه این چه کاری است، یعنی اگر خیلی ترقی داشته باشد منصب سلطانی پیدا می کند.

(آن هم که فایده ندارد).

فرموند: این طور نیست که تو فکر می کنی.

در این جا شخصی که با ایشان آمده بودم، فرمود: این بزرگوار حضرت صاحب الامر (علیه السلام) می باشند.

من به حضرتش عرض کردم: سمعا وطاعة.

فرمودند: تو را به جای او گماشتم.

به جای خود باش هر زمان به تو فرمانی دادیم، انجام بده.

من برگشتم.

یکی از آن فرمانها پیغامی بود که به تو دادم

 
 
چون حسن عاقبت نه به رندی وزاهدیست،آن به كه كارخود به عنایت رها كنیم.


یک منتظر