تبلیغات
سوخته دل - زندگینامه ی شیخ رجبعلی خیاط1
به امید ظهورش ،که صد البته نزدیک است...
 
چند صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج)هدیه می کنید؟




تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 

عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگویان » مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » یك كارگر ساده بود. هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
از دوران كودكی شیخ بیش از این اطلاعاتی در دست نیست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌كند كه:
« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذایی را به خانه آورد] خواستم بخورم دیدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم می‌كوبی، احساس كردم كه از این غذا نباید بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسیدم....؟ پدرت گفت حقیقت این است كه این ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار می‌كنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »

این حكایت نشان می‌دهد كه پدر شیخ ویژگی قابل ذكری نداشته است. از جناب شیخ نقل شده است كه:

« احسان و اطعام یك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گردیده كه خداوند متعال او را از صلب این پدر خارج سازد. »

شیخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه یكی از دخترانش در كودكی از دنیا رفت.

خانه

خانه خشتی و ساده شیخ كه از پدرش به ارث برده بود در خیابان مولوی كوچه سیاه‌ها (شهید منتظری) قرارداشت. وی تا پایان عمر در همین خانه محقر زیست.
نكته جالب این است كه چندین سال بعد، جناب شیخ یكی از اتاقهای منزلش را به یك راننده تاكسی، به نام « مشهدی یدالله »، ماهیانه بیست تومان اجاره داد، تا این كه همسر راننده وضع حمل كرد و دختری به دنیا آورد، كه مرحوم شیخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی كه در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، یك دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود:

« آقا یدالله! حالا خرجت زیاد شده از این ماه به جای بیست تومان، هیجده تومان بدهید. »

یكی از فرزندان شیخ می‌گوید: من وقتی وضع زندگیم بهتر شد به پدرم گفتم: آقا جان من « چهار تومان » دارم و این خانه را كه خشتی است « شانزده تومان » می‌خرند، اجازه دهید در« شهباز » خانه ای نو بخریم. شیخ فرمود:

« هر وقت خواستی برو برای خودت بخر! برای من همین جا خوب است. »

پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كردیم و به پدرم گفتم: آقایان، افراد رده بالا به دیدن شما می‌آیند، دیدارهای خود را در این اتاق‌ها قرار دهید، فرمود:

« نه! هر كه مرا می‌خواهد بیاید این اتاق، روی خرده كهنه ها بنشیند، من احتیاج ندارم. »

این اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن یك گلیم ساده و در آن یك میز كهنه خیاطی قرار داشت.
لباس

لباس جناب شیخ بسیار ساده و تمیز بود، نوع لباسی كه او می‌پوشید نیمه روحانی بود، چیزی شبیه لباده روحانیون بر تن می‌كرد و عرقچین بر سر می‌گذاشت و عبا بردوش می‌گرفت.
نكته قابل توجه این بود كه او حتی در لباس پوشیدن هم قصد قربت داشت، تنها یك بار كه برای خوشایند دیگران عبا بر دوش گرفت، در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند. جناب شیخ خود این داستان را چنین تعریف می‌كند:

« نفس اعجوبه است، شبی دیدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی باطنی است ) دارم و طبق معمول نمی‌توانم حضور پیدا كنم، ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم كه عصر روز گذشته كه یكی از اشراف تهران به دیدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشایند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ...»!

غذا

جناب شیخ دنبال غذاهای لذیذ نبود، بیشتر وقت ها از غذاهای ساده، مثل سیب زمینی و فرنی استفاده می‌كرد. سر سفره، رو به قبله و دو زانو می‌نشست و به طور خمیده غذا میخورد، و گاهی هم بشقاب را به دست می‌گرفت همیشه غذا را با اشتهای كامل میخورد، و گاهی مقداری از غذای خود را در بشقاب یكی از دوستان كه دستش می‌رسید میگذاشت. هنگام خوردن غذا حرف نمی‌زد و دیگران هم به احترام ایشان سكوت می‌كردند. اگر كسی او را به مهمانی دعوت می كرد با توجه، قبول یا رد می‌كرد، با این حال بیشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمی‌كرد.
از غذای بازار پرهیز نداشت، با این حال از تأثیر خوراك در روح انسان غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست. یك بار كه با قطار در راه مشهد می‌رفت، احساس كوری باطن كرد، متوسل شد، پس از مدتی به او فهماندند كه: این تاریكی در نتیجه استفاده از چای قطار است.
شغل

خیاطی یكی از شغلهای پسندیده در اسلام است. لقمان حكیم این شغل را برای خود انتخاب كرده بود.
جناب شیخ برای اداره زندگی خود، این شغل را انتخاب كرد و از این رو به « شیخ رجبعلی خیاط » معروف شد. جالب است بدانیم كه خانه ساده و محقر شیخ، با خصوصیاتی كه پیشتر بیان شد، كارگاه خیاطی او نیز بود.

یكی از فرزندان شیخ در این باره می‌گوید: ابتدا پدرم در یك كاروانسرا حجره‌ای داشت، و در آن خیاطی می‌كرد. روزی مالك حجره آمد و گفت: راضی نیستم اینجا بمانی. پدرم بدون چون و چرا و بدون این كه حقی از او طلب كند، فردای آن روز چرخ و میز خیاطی را به خانه آورد و حجره را تخلیه كرد و تحویل داد، از آن پس در منزل، از اتاقی كه نزدیك در خانه بود برای كارگاه خیاطی استفاده می‌كرد.

یكی از دوستان شیخ می‌گوید: فراموش نمی‌كنم كه روزی در ایام تابستان در بازار جناب شیخ را دیدم، در حالی كه از ضعف رنگش مایل به زردی بود. قدری وسایل و ابزار خیاطی را خریداری و به سوی منزل می‌رفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت كنید، حال شما خوب نیست. فرمود:

«عیال و اولاد را چه كنم؟! »

در حدیث است كه رسول خدا (ص) فرمودند :

« إن الله تعالی یحب أن یری عبده تعباً فی طلب الحلال؛
خداوند دوست دارد كه بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببیند. »

« ملعون ملعون من ضیع من یعول؛
ملعون است، معلون است كسی كه هزینه خانواده خود را تأمین نكند. »

سیاست

شیخ در عالم سیاست نبود، اما با رژیم منفور پهلوی و سیاستمداران حاكم آن به شدت مخالف بود. او نه تنها با شاه و دار و دسته‌اش مخالف بود، بلكه مصدق را هم قبول نداشت، ولی از آیت الله كاشانی تعریف میكرد و می‌فرمود:
« باطن او به منزله سقاخانه است. »

وفات

سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
فرزند شیخ روز قبل از وفات او را چنین تعریف می ‌كند:
روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا كرد و گفت:

« قدری كسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد كه لباسش را ببرد، دم قیچی‌ها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جیبش است و سی تومان باید اجرت بدهد. »

پدرم هرگز به من نگفته بود كه كسی اگر آمد، اجرت كار چقدر است، من جریان را نفهمیدم.
یكی از ارادتمندان جناب شیخ، كه شب قبل از وفات، از طریق رؤیای صادقه رحلت ملكوتی وی را پیش‌بینی كرده ‌بود، ماجرای وفات را چنین گزارش می‌كند:

شبی كه فردای آن شیخ از دنیا رفت، در خواب دیدم كه دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوین را می‌بندند، پرسیدم: چه خبره؟ گفتند آشیخ رجبعلی خیاط از دنیا رفته. نگران از خواب بیدار شدم. ساعت سه نیمه شب بود. خواب خود را رؤیای صادقه یافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دلیل این حضور بی‌موقع سؤال كرد، جریان رؤیای خود را تعریف كردم.
ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و میش، به طرف منزل شیخ راه افتادیم. شیخ در را گشود، داخل شدیم و نشستیم، شیخ هم نشست و فرمود:

« كجا بودید این موقع صبح زود؟ »

من خوابم را نگفتم، قدری صحبت كردیم، شیخ به پهلو خوابید و دستش را زیر سر گذاشت و فرمود:

« چیزی بگویید، شعری بخوانید! »

یكی خواند:
خوش‌تر از ایام عشق ایام نیست
صبح روز عاشقان را شام نیست
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود



هنوز یكساعت نگذشته بود كه حال شیخ را دگرگون یافتم، از او خواستم كه برایش دكتر بیاورم. یقین داشتم كه امروز شیخ از دنیا می‌رود.
شیخ فرمود:
« مختارید »

دكتر... نسخه‌ نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامی كه برگشتم دیدم شیخ را به اتاق دیگری برده‌اند، رو به قبله نشسته و شمد سفیدی روی پایش انداخته‌اند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس می‌كرد.
من دقیق شده ‌بودم كه ببینم یك مرد خدا چگونه از دنیا می‌رود، یك مرتبه حالی به او دست داد، گویا كسی چیزی در گوش او می‌گوید، كه گفت:
« إن شاء الله »

سپس فرمود:
« امروز چند شنبه است؟ دعای امروز را بیاورید. »

من دعای آن روز را خواندم، فرمود:
« بدهید آقا سیداحمد هم بخواند. »

او هم خواند، سپس فرمود:
« دست‌هایتان را به سوی آسمان بلند كنید و بگویید: یا كریم العفو، یا عظیم العفو، العفو، خدا مرا ببخشاید. »

من به دوستم نگاه كردم و گفتم: بروم آقای سهیلی را بیاورم، چون مثل این كه رؤیا صادقه است و دارد تمام می‌شود، و رفتم.



آقا جان خوش آمدی!
ادامه این داستان را از زبان فرزند شیخ بشنوید: ... دیدم اتاق پدرم شلوغ است، گفتند: جناب شیخ حالش به هم خورده، بلافاصله وارد اتاق شدم، دیدم كه پدرم در حالی كه لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشسته، كه ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت:
« آقاجان خوش آمدید »! ( مقصود از آقا جان امام زمان (ع) است. )

دست داد، و دراز كشید و تمام شد، در حالی كه آن خنده را بر لب داشت!



نمای بیرونی آرامگاه جناب شیخ - ابن بابویه - شهر ری



شب اول قبر
یكی دیگر از دوستان ایشان می‌گوید: در عالم رؤیا، شب اول قبر مرحوم شیخ خدمتش رسیدم، دیدم جایگاه عظیمی از طرف مولا امیر المؤمنین (ع) به او عنایت شده، به جایگاه ایشان نزدیك شدم تا مرا دید، نگاهی بسیار ظریف و حساس به من كرد، مانند پدری كه به فرزندش تذكر می‌دهد و او توجه ندارد، از نگاه او به یاد آوردم كه همیشه می‌فرمود:
« غیر خدا را نخواهید. »

ولی ما باز هم گرفتار هوای نفسیم.
به او نزدیكتر شدم، دو جمله فرمود:

جمله اول:
« خط زندگی، انس با خدا و اولیای خداست. »

جمله دوم:
« آن كس زندگی كرد، كه عیالش پیراهنش را شب زفاف در راه خدا ایثار نمود.»

منظورمولا امیر المؤمنین (ع) بود که همسرشان حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها پیراهنشان را شب زفاف در راه خدا ایثار نمودند.


خصوصیات اخلاقی


جناب شیخ بسیار مهربان، خوشرو، خوش اخلاق، متین و مؤدب بود. همیشه دو زانو می نشست، به پشتی تكیه نمی‌كرد، همیشه كمی ‌دور از پشتی می‌نشست. ممكن نبود با كسی دست بدهد و دستش را زودتر از او بكشد. خیلی آرامش داشت. هنگام صحبت اغلب خنده رو بود. به ندرت عصبانی می‌شد. عصبانیت او وقتی بود كه شیطان و نفس سراغ او می‌آمدند. در این هنگام سراسر وجودش را خشم فرا می‌گرفت و از خانه بیرون میرفت و آن گاه كه خود را بر نفس چیره می‌یافت، آرام باز می گشت.
نكته مهمی كه در حسن خلق، مورد توجه شیخ بود و دیگران را نیز بدان توصیه می‌فرمود، این بود كه انسان باید برای خدا خوش اخلاق باشد و با مردم خوش رفتاری كند. در این باره می‌فرمود:

« تواضع و حسن خلق، برای خدا، نه برای جلب مردم به سوی خود و ریاكارانه.»

شیخ بسیار كم حرف بود، حركات و سكنات او به خوبی نشان می‌داد كه در حال فكر و ذكر و توجه به خداست. اول و آخر صحبتش خدا بود. نگاه به او، انسان را با خدا آشنا می‌كرد. هر كس به او نگاه می‌كرد به یاد خدا میافتاد. گاهی كه از او می‌پرسیدند: كجا بودی؟ می‌فرمود:
« عند ملیك مقتدر »!
در جلسات دعا، بسیار گریه می‌كرد. هرگاه اشعار حافظ یا طاقدیس خوانده می‌شد می‌گریست. در عین گریه، قادر بود تبسم كند و بخندد و یا مطلبی را نقل كند كه همه را از كسالت بیرون بیاورد. نسبت به وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) بسیار عشق می‌ورزید، مانند پروانه گرد شمع وجودش پر و بال می‌زد، هنگامی كه می‌نشست در هر چند نفس، یك بار ذكر:
« یا علی ادركنی »
را تكرار می‌كرد.

اخلاق سفر

شیخ در طول عمر پربركت و نورانی خود سفرهایی به مشهد، كاشان، اصفهان، مازندران و كرمانشاه داشته است. تنها سفر وی به خارج از كشور، مسافرت به عراق، برای زیارت عتبات عالیات بوده است.
به گفته همسفرانِ جناب شیخ، او خوش سفر بود، و در مسافرت‌ها بی آلایش و خوش مشرب.
هیچ فرقی میان خود و شاگردان و ارادتمندانش قایل نبود. اگر اثاثیه‌ای باید حمل می‌شد، او نیز حمل می‌كرد و سهم خود را از هزینه سفر می‌پرداخت.

آشتی دادن

یكی از مسایل مهم اخلاقی كه جناب شیخ به آن اهمیت می‌داد، آشتی دادن بین افراد بود. از افرادی كه با هم قهر بودند دعوت می‌كرد و با تكیه بر قرآن و احادیث اسلامی آنان را آشتی می‌داد.

جدیت در كار

جناب شیخ در كار خود بسیار جدی بود و تا آخرین روزهای زندگی تلاش كرد تا از دست رنج خود زندگیش را اداره كند. با این كه ارادتمندان وی با دل و جان حاضر بودند زندگی ساده او را اداره كنند، ولی او حاضر به چنین كاری نشد.

در حدیثی از رسول اكرم (ص) آمده است:
« من أكل من كد یده، كان یوم القیامه فی عداد الأنبیاء و یأخذ ثواب الأنبیاء؛
هر كه از دسترنج خود گذران زندگی كند، روز قیامت در شمار پیامبران باشد و پاداش پیامبران بگیرد. »

و در حدیث دیگری فرمود:
« العباده عشره أجزاء تسعه أجزاء فی طلب الحلال؛
عبادت ده بخش دارد، كه نه بخش آن در طلب (روزی) حلال است. »

تواضع

دكتر فرزام ( شاگرد شیخ ) در این باره می‌گوید: ایشان در رفتار با دیگران خیلی متواضع بودند، همیشه خودشان در خانه را باز می‌كردند و اجازه ورود می‌دادند، گاهی بی تكلیف ما را به داخل اتاق كارشان می‌بردند كه بساط خیاطی در آن جا بود.
یك بار زمستان بود، دو انار آوردند و یكی را به من دادند و گفتند:
« بخور! حمید جان. »
خیلی بی تكبر و تكلف. انگار نه انگار كه تفاوتی بین خود و دیگران قایل‌اند. اگر نصیحتی می‌كردند، از باب ارشاد و هدایت و انجام وظیفه بود. همیشه دم در می‌نشستند و هر كه می‌آمد تعارف می‌كردند.
یكی دیگر از شاگردان شیخ می‌گوید: هنگامی كه همراه دوستان بود جلوتر از آنها وارد نمی‌شد.
دیگری میگوید: به اتفاق شیخ به مشهد رفته بودیم، عازم حرم شدیم، حیدر علی معجزه- پسر مرحوم میرزا احمد مرشد چلویی - دیوانه وار خود را جلوی پای شیخ انداخت و خواست پایش را روی چشم خود بگذارد!
فرمود:
« بی غیرت! آن نافرمانی خداوند را نكن، و از این كار خجالت بكش. من چه كسی هستم؟! »
زهد

فرزند شیخ می‌گوید: روزی یكی از امرای ارتش با چند تن از شخصیتهای كشوری به خانه ما آمده بودند، او وضع زندگی ما را كه دید؛ رفت دو قطعه زمین خرید و آن ها را به پدرم نشان داد و گفت: یكی را برای شما خریده ام و دیگری را برای خودم، پدرم گفت:

« آن چه داریم برای ما كافی است. »

بی اعتنایی به موقعیت‌های اجتماعی
در اواخر عمر شیخ، به تدریج جمیعی از نخبگان با او آشنا شدند، و نه تنها برخی از بزرگان حوزه و دانشگاه با او رابطه داشتند، بلكه تعدادی از شخصیتهای سیاسی و نظامی كشور نیز با مقاصد گوناگون خدمتش می‌رسیدند.
شیخ، با همه تواضع و فروتنی كه در برابر مردم مستضعف و مستمند و به ویژه سادات داشت، نسبت به رؤسا و شخصیتهای دنیوی بی‌اعتنا بود. هنگامی كه آنها به خانه‌اش می‌آمدند میفرمود:

« آمده اند سراغ پیرِزنه (دنیا) را از من بگیرند، گرفتارند، دعا می‌خواهند، مریض دارند، وضعشان به هم خورده ... »

فرزند شیخ می‌گوید: یكی از امرای ارتش كه به شیخ ارادت می‌ورزید به من گفت: می‌دانی چرا من پدرت را دوست دارم؟ وقتی برای اولین بار خدمتش رسیدم، نزدیك در اتاق نشسته بود، سلام كردم، گفت: « برو بنشین »، رفتم و نشستم، نابینایی از راه رسید، جناب شیخ تمام قد از جا برخاست، با احترام او را در آغوش کشید و بوسید و كنار خود نشاند.
من نگاه كردم كه در خانه او چه می‌گذرد، تا این كه مرد نابینا از جا برخاست تا برود، شیخ كفش او را جلوی پایش جفت كرد، ده تومان هم به او داد و رفت!

ولی هنگامی كه من خواستم خداحافظی كنم از جا برنخاست و همان طور كه نشسته بود گفت:
« خداحافظ! »
ایثار

یکی از برجسته ترین ویژگیهای زندگی شیخ خدمت به مردم مستمند و ایثارگری او در عین تنگدستی بود. از دیدگاه احادیث اسلامی، ایثار و از خود گذشتگی، زیباترین نیکیها، بالاترین مراتب ایمان و برترین مکارم اخلاقی است.
جناب شیخ با آن که درآمد ناچیزی از دست رنج خیاطی عایدش می شد، از فضیلت ایثار- در عین تنگدستی- بهره ای وافر داشت.
حکایتهای ایثار و فداکاری این مرد الهی به حقیقت اعجاب انگیز و آموزنده است.

ایثار شب عید
مرحوم « شیخ عبدالكریم حامد » نقل میكرد كه: من شاگرد خیاطی جناب شیخ بودم و روزی یك تومان دستمزدم بود. شب عید نوروز، جناب شیخ پانزده تومان پول داشت، مقداری از آن را به من داد برنج تهیه كنم و برای چند آدرس ببرم، بالاخره پنج تومان از آن مبلغ ماند، آن را هم به من دادند!.
پیش خود گفتم: شب عید دست خالی به منزل می‌رود؟ در همان وقت سر زانوی فرزندش پاره است. لذا پول را داخل كشو گذاشتم و فرار كردم. هر چه جناب شیخ صدا زد، برنگشتم. پس از رسیدن به خانه متوجه شدم كه مرا صدا می‌كند و با اوقات تلخی فرمود:
« چرا پول را برنداشتی؟ »
و با اصرار پول را به من داد!


ایثار نسبت به همسایه ورشكسته
یكی از فرزندان جناب شیخ نقل می‌كند:
پدرم یك شب مرا از خواب بیدار كرد و دو گونی برنج از منزل برداشتیم، یكی را من حمل كردم و دیگری را خودش. بردیم در خانه پولدارترین فرد محل خودمان، ضمن تحویل آن به صاحب خانه گفت:

« داداش! یادت هست انگلیس‌ها مردم را بردند در سفارت‌خانه خود و به آن‌ها برنج دادند و در عوض هر یك دانه آن یك خروار گرفتند و باز هم آنها را رها نمیكنند! »

با این شوخی برنج‌ها را تحویل او دادیم و برگشتیم. صبح آن روز مرا صدا زد و گفت:

« محمود! یك چارك برنج نیم دانه بگیر و دو ریال هم روغن دنبه، بده به مادرت تا برای ظهر دم پختك درست كند »!

در آن هنگام، این گونه حركات پدر برای من سنگین و نامفهوم بود، كه چرا آن چه برنج در منزل هست را به پولدارترین فرد محل می‌دهد در حالی كه برای نهار ظهر باید برنج نیم دانه بخریم!؟
بعد فهمیدم این بنده خدا ورشكسته شده و روز جمعه مهمانی مفصلی در خانه داشت.
انصاف

انصاف در گرفتن اجرت
شیخ در گرفتن اجرت برای كار خیاطی، بسیار با انصاف بود. به اندازه ای كه سوزن می‌زد و به اندازه كاری كه می‌كرد مزد می‌گرفت. به هیچ وجه حاضر نبود بیش از کار خود از مشتری چیزی دریافت کند.

در حدیث است که امام علی (ع) فرمود:
« الانصاف افضل الفضائل:
انصاف برترین فضیلتها است. »

یكی از روحانیون نقل می‌كند كه : عبا و قبا و لباده‌ای را بردم و به جناب شیخ دادم بدوزد، گفتم چقدر بدهم؟
گفت: « دو روز كار می‌برد، چهل تومان. »
روزی كه رفتم لباسها را بگیرم گفت :« اجرتش بیست تومان می‌شود. »
گفتم: فرموده بودید چهل تومان؟
گفت: « فكر كردم دو روز كار می‌برد ولی یك روز كار برد. »!
احسان

سر خلقت
جناب شیخ به این اصل تربیتی فوق‌العاده اهمیت می‌داد. یكی از شاگردانش از او نقل می‌كند كه فرمود:

« با خداوند انسی داشتم، التماس كردم كه سر خلقت چیست؟ به من فهماندند كه سر خلقت، احسان به خلق است. »

امام علی علیه السلام می‌فرماید:
« بتقوی الله امرتم، و للإحسان و الطاعة خلقتم؛
به تقوی الهی امر شده اید و برای نیكو كاری و فرمانبرداری (از خدا) آفریده شده‌اید. »

یكی از دوستان شیخ می‌گوید: روزی به او گفتم: آمیرزا! چیزی به من بدهید كه به درد من بخورد! گوش مرا پیچاند و فرمود:
« خدمت به خلق، خدمت به مردم! »

شیخ می‌فرمود:
« اگر میخواهی به حقیقت توحید راه پیدا كنی به خلق خدا احسان كن، بار توحید سنگین است و خطرناك و هركس توان تحمل آن را ندارد، ولی احسان به خلق، تحمل آن را آسان می‌كند. »

و گاه به مزاح می‌فرمود:
« روز به خلق خدا نیكی كن و شب برای گدایی در خانه او برو »!.

یکی از نکات مهم در این باب، انفاق و بخشش در عین تنگدستی است،

پیامبراسلام (ص) در این مورد میفرمایند:
« ثلاثة من حقائق الایمان: الانفاق من الاقتار، وانصافک الناس من نفسک و بذل
العلم للمتعلم:
سه چیز از حقیقت های ایمان است: انفاق در تنگدستی، انصاف با مردم و دانش
بخشی به جوینده دانش. »


توصیه به سفره اطعام
شیخ علاوه بر تلاش‌هایی كه با واسطه و بی‌واسطه برای احسان به خلق و حل مشكلات گوناگون مردم داشت، به مناسب‌های مختلف به ویژه اعیاد مذهبی، در منزل كوچك خود از حاضران پذیرایی میكرد، و برای اطعام اهل ایمان و گسترده بودن سفره احسان در منزل، اهمیت خاصی قایل بود. همواره سفارش می‌كرد كه بكوشید تا در خانه، سفره اطعام داشته باشید و معتقد بود كه اگر پول آن را بدهند تا نیازمندان برای خود غذا تهیه كنند، آن خاصیت را ندارد.


احسان به عیالواری بیكار
یكی از دوستان شیخ نقل می‌كند: مدتی بیكار بودم و سخت گرفتار، به منزل ایشان رفتم تا شاید راهی پیدا شود و از گرفتاری خلاص شوم، همین كه به اتاق شیخ وارد شدم و نگاه او به من افتاد، فرمود:
« حجابی داری كه چنین حجابی كمتر دیده‌ام! چرا توكلت از خدا سلب شده؟ شیطان سرپوشی بر تو قرار داده كه نتوانی بالا را درك كنی! »

در اثر فرمایشات شیخ انكساری در من پدید آمد و خیلی منقلب شدم، فرمود:
« حجابت برطرف شد ولی سعی كن دیگر نیاید. »

بعد فرمود:
« شخصی بیكار است و مریض و دو عیال را باید اداره كند، اگر می‌توانی برو قدری پارچه برای بچه‌ها و خانواده او تهیه كن و بیاور. »

با این كه من بیكار بودم و از نظر مالی ناتوان، رفتم و از مغازه یكی از دوستان قدیم - كه بزازی داشت - مقداری پارچه نسیه خریدم و به محضر ایشان آوردم. همین كه بقچه پارچه‌ها را خدمت ایشان بر زمین نهادم، استاد نگاهی به من كرد و فرمود:

« حیف كه دیده برزخی تو باز نیست، تا ببینی كعبه دور سر تو طواف می‌كند، نه تو دور خانه. »!

آقای دكتر ثباتی می‌گوید: یكی از دستورات مؤكد ایشان احسان به خلق بود. برای احسان به خلق ارزش زیادی قایل بود، و احسان را یكی از طرق بسیار نزدیك و مؤثر در سیر الی الله میدانست. به طوری كه اگر كسی از راه سیر و سلوك عاجز بود به او توصیه می‌كرد:

« از احسان كوتاهی نكن و تا می‌توانی احسان كن. »
تا توانی به جهان خدمت محتاجان كن
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی

خودش هم در احسان به خلق پیش قدم بود. برای یك نفر گرفتاری پیش آمده ‌بود، به جناب شیخ مراجعه نمودند، ایشان فرمود:

« این شخص فقط از خمس به فامیلش كمك می‌كند و احسان دیگری نمی‌كند. »

یعنی: خمس دادن تنها كافی نیست.



حواله ولی عصر علیه السلام به امام جماعت
یكی از شاگردان شیخ می‌گوید: مرحوم سهیلی - رضوان الله تعالی علیه - می‌گفت: مغازه من در چهار راه عباسی- تهران- بود روزی در هوای گرم تابستان دیدم كه شیخ نفس زنان به مغازه من آمد و ضمن دادن مبلغی پول گفت:

« معطل نكن، فوراً این پول را برسان به سید بهشتی. »

او امام جماعت مسجد حاج امجد در خیابان آریانا بود. من به هر نحو شده فوراً خود را به منزل ایشان رساندم و پول را به ایشان دادم.
بعدها از ایشان پرسیدم كه جریان آن روز چه بود؟ پاسخ داد: آن روز مهمان برایم آمده بود و هیچ چیزی در منزل نداشتم، رفتم در اتاق دیگر و به حضرت ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه - متوسل شدم، كه این حواله به من رسید!

جناب شیخ هم گفت:
« حضرت ولی عصر - صلوات الله علیه- به من فرمودند: زود به سید بهشتی پول برسانید. »



مقام حضرت عبدالعظیم الحسنی
یكی از یاران شیخ می‌گوید: با شیخ به زیارت سید الكریم علیه السلام رفتیم، (جناب شیخ) از ایشان ( یعنی از حضرت عبدالعظیم ) پرسیدند كه:

« از كجا به این مقام رسیدید؟ »
حضرت عبدالعظیم علیه السلام فرمود:
از طریق احسان به خلق، من قرآن می‌نوشتم و با زحمت می‌فروختم و پول آن را احسان می‌كردم!


یاری نابینا و نورانیت دل
یکی از شاگردان شیخ نقل كرد كه: یك روز با تاكسی در «سلسبیل» می‌رفتم، نابینایی را دیدم كه در انتظار كمك كسی كنار خیابان ایستاده است، بلافاصله ایستادم و پیاده شدم و به او گفتم: كجا می‌خواهی بروی؟
گفت: می‌خواهم بروم آن طرف خیابان.
گفتم: از آن طرف كجا می‌خواهی بروی؟
گفت: دیگر مزاحم نمی‌شوم.
با اصرار من گفت: می‌روم خیابن هاشمی، سوارش كردم او را به مقصد رساندم.
فرد صبح خدمت شیخ رسیدم، بدون مقدمه گفت:

« آن كوری كه سوارش كردی و به منزل رساندی جریانش چه بود؟ »

داستان را گفتم، گفت:

« از دیروز كه این عمل را انجام دادی خداوند متعال نوری در تو خلق كرده كه در برزخ هنوز هست. »



اطعام چهل نفر و شفای بیمار
یكی از دوستان شیخ می‌گوید: فرزندم تصادف كرده و در بیمارستان بستری بود، نزد جناب شیخ رفتم و عرض كردم: چه كنم؟ فرمود:

« ناراحت نباش، گوسفندی بخر و چهل نفر از كارگرهای میدان را جمع كن و برایشان آبگوشت درست كن و یك روضه خوان هم دعوت كن تا دعا كند. وقتی آن چهل نفر «آمین» گفتند، بچه تو خوب می‌شود و روز بعد به خانه می‌آید. »


اهمیت ندادن به اطعام، علت مرگ فرزند
هم ایشان نقل كرده كه: شخصی به رغم درمان‌های مختلف در داخل و خارج، بچه‌دار نمی‌شد تا اینکه یكی از یاران شیخ او را به خدمت ایشان آورد و جریان را گفت، شیخ فرمود:

« خداوند به این‌ها دو پسر می‌دهد و هر پسری كه داد یك گاو بكشند و بدهند خلق الله. »

پرسید: برای چه؟
ایشان پاسخ دادند:

« من از امام رضا علیه السلام خواستم و ایشان هم قبول كردند. »

پسر اول به دنیا آمد، پدر، به فرموده شیخ، گاو كشت و اطعام كرد، ولی پس از تولد پسر دوم عده‌ای از اقوام پدر، با طرح مسایلی مانند این كه: مگر شیخ رجبعلی خیاط امام ‌زاده است؟! معجزه كرده؟! او چكاره است كه می‌گوید این طور می‌شود؟ و ...، مانع از كشتن گاو و اطعام شدند، و هنگامی كه معرف او به شیخ، تأكید می‌كند كه این كار را انجام بده، می‌گوید: این كارها خرافات است. پس از چندی فرزند دوم از دنیا رفت.



بركت سیر كردن یك حیوان گرسنه!
یكی از دوستان شیخ نقل می‌كند كه: روزی به این جانب فرمود:

« شخصی از یكی از كوچه‌های قدیمی تهران عبور می‌كرد، ناگاه چشمش به داخل جوی به سگی افتاد كه چند بچه داشت، بچه‌ها به پستان مادر حمله می‌برند ولی مادر از فرط گرسنگی قارد به شیر دادن نبود و از این وضع رنج می‌برد، او بلافاصله به دكان كبابی در همان كوچه رفت و چند سیخ كباب گرفت، و پیش آن سگ ریخت...، در سحر همان شب خداوند متعال به آن شخص عنایتی كرد كه گفتنی نیست. »


احسان براساس خدا خواهی
مسأله اصلی در خدمت به مردم از دیدگاه جناب شیخ، انگیزه و چگونگی آن است. شیخ معتقد بود كه:
ما باید همان گونه در خدمت مردم باشیم كه امامان ‌ما و اولیای الهی بودند، آنان هدفی در خدمت جز خداوند متعال نداشتند، خدمت آنان به مردم برای خدا و به عشق او بود

در این ‌باره می‌فرمود:
« احسان به خلق باید بر اساس خدا خواهی باشد؛ ﴿ إنما نطعمكم لوجه الله ﴾، هزینه فرزندت را چگونه می‌پردازی و قربان و صدقه‌اش هم می‌روی؟ آیا كودك كاری برای پدر و مادر می تواند انجام دهد؟ پدر و مادر عاشق فرزند خردسال خود هستند، و از روی خاطر خواهی برای او خرج میكنند، حال چرا با خداوند متعال این گونه معامله نمی‌كنی؟! چرا به اندازه فرزند خود به او عشق نمی‌ورزی؟! و اگر گاهی هم به كسی احسان می‌كنی برای پاداش آن كیسه می‌دوزی؟! »

اخلاص

یكی از اصلی ترین مسایلی كه شیخ در تعلیم و تربیت شاگردان همیشه بر آن تأكید داشت، مسئله اخلاص بود. اخلاص نه تنها در عقیده و عبادت، بلكه اخلاص در همه كارها.

او بارها تأكید میكرد كه:
« دین حق همین است كه بالای منبرها گفته می‌شود ولی دو چیز كم دارد: یكی اخلاص و دیگری دوستی خداوند متعال، این دو باید به مواد سخنرانی‌ها افزوده شود. »



همه كارها برای خدا

یکی از سخنان ارزنده و بسیار آموزنده جناب شیخ این است که می فرمود:
« همه چیز خوب است، اما برای خدا »!

گاه به چرخ خیاطی خود اشاره می‌كرد و می‌فرمود:

« این چرخ خیاطی را ببینید، همه قطعات ریز ودرشتش مارك مخصوص كارخانه را دارد ... می‌خواهند بگویند كوچكترین پیچ این چرخ هم باید نشان كارخانه ما را داشته باشد. انسان مؤمن هم همه كارهای او باید نشان خدا را داشته باشد. »

در مكتب تربیتی شیخ، سالك قبل از انجام هر كاری باید تأمل كند، اگر آن كار نامشروع است، برای خدا آنرا ترک کند و اگر مشروع است و انجام آن خوشایند تمایلات نفسانی نیست، آن را برای خدا انجام دهد، و اگر مشروع است و خوشایند نفس، ابتدا از میل نفسانی خود استغفار كند، سپس آن كار را برای خدا انجام دهد.



اخلاص حتی در خوردن و خوابیدن

براساس رهنمود پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله كه به ابوذر فرمود:
« یا ابا ذر، لیكن لك فی كل شیء نیة صالحة، حتی فی النوم والأكل؛
ابوذر! باید در هر كاری نیتی پاك داشته باشی، حتی در خوردن و خوابیدن. »

شیخ به شاگردان خود مكرر تأكید می‌كرد كه:
« همه كارها باید برای خدا باشد، حتی خوردن و خوابیدن. »
و می‌افزود:
« هرگاه این استكان چای را به قصد خدا بخوری، دل تو به نور الهی منور می‌شود، ولی اگر برای حظ نفس خوردی، همان می‌شود كه خواسته بودی. »


می‌خواهی طلبه بشی یا آدم؟

آیت الله مهدوی كنی فرمودند: در آغاز تحصیل و اوایل طلبگی وقتی خواستم لباسی برای خود بخرم- بعد از این كه لباس عاریه مرحوم برهان را می‌خواستم پس بدهم- پیش شخصی به نام شیخ رجبعلی خیاط رفتم، در آن هنگام چهارده- پانزده سال داشتم، پارچه را برای ایشان بردم، محل كار او در منزلش و در اتاقی نزدیك در بود. قدری نشستم، ایشان آمد و گفت:
« خوب، حالا می‌خواهی چه بشی؟ »

گفتم: طلبه.
گفت: « می‌خواهی طلبه بشی یا آدم؟ »

من قدری تعجب كردم، كه چرا یك كلاهی با یك معمم این گونه حرف می‌زند، سپس گفت:
« ناراحت نشو! طلبگی خوب است، ولی هدفت آدم شدن باشد. به شما نصیحتی می‌كنم فراموش نكن، از همین حالا كه جوان هستی و آلوده نشده‌ای، هدف الهی را فراموش نكن، هر كاری می‌كنی برای خدا انجام بده، حتی اگر چلوكباب هم خوردی به این قصد بخور كه نیرو بگیری و در راه خدا عبادت كنی و این نصیحت را در تمام عمر فراموش نكن. »



برای خدا بدوز!

به كفاش می‌فرمود:
« وقتی كفش می‌دوزی، اولاً برای خدا سوزن را فرو كن و بعد آن را خوب و محكم بدوز كه به این زودی پاره نشود. »
به خیاط میگفت:
« هر درزی كه می‌دوزی به یاد خدا بدوز و محكم. »


برای خدا بیا!
یكی از شاگردان شیخ توصیه‌های ایشان به اخلاص را چنین توصیف می‌كند: شیخ می‌گفت:
« این جا (خانه شیخ) كه می‌آیید برای خدا بیایید، اگر برای من بیایید ضرر می‌كنید! »

حال عجیبی داشت، مردم را به خدا دعوت می‌كرد، نه به خود.



برای خدا دوست داشته باش!
یكی از شاگردان شیخ می‌گوید: در جلسه خصوصی به من فرمود:
« حواست فلان جاست، خوب است، ولی باید برای خدا باشد. »

روزی من با یكی از دوستان خدمت ایشان بودیم، اشاره كرد به قلب دوستم و گفت:
« در این جا دو تا دختر ( یا پسر ) می‌بینم، این خوبه، ولی دل جای خداست باید علاقه به فرزند برای خدا باشد. »

می‌فرمود:
« مقدس‌ها همه كارشان خوب است، فقط «من» خود را با «خدا» باید عوض كنند. »


برای خدا ببوس!
آیت الله فهری، توصیه‌های شیخ درباره اخلاص را چنین توصیف می‌كند: تكیه كلام ایشان: « كار برای خدا بود ». آن قدر ضمن فرمایشات خود تكرار می‌كرد كه: « كار برای خدا بكنید، كار برای خدا بكنید » كه برای شاگردانش « كار برای خدا » حالت ملكه پیدا می‌كرد. مانند یك فیل بانی كه مرتب با چكش به سر فیل می‌كوبد، مرتب بر اندیشه شاگردانش میكوبید كه « كار برای خدا ».
مثال‌هایی از خود و دیگران در این زمینه می‌آورد تا حالت ملكه در مخاطب ایجاد شود. به همه و در همه حال تأكید میكرد:

« كار برای خدا ».

می‌فرمود:
« شب كه به خانه می‌روی و همسرت را میخواهی ببوسی، برای خدا ببوس »!

می گفت:
« در تمام زوایای زندگی انسان باید خدا باشد. »

مقامات و مكاشفات كسانی كه در مكتب شیخ پرورش می‌یافتند در اثر عمل به این دستورالعمل بود.



وای بر من!
یكی از شاگردان شیخ كه نزدیك به سی سال با ایشان بوده نقل می‌كرد كه: شیخ به من می‌فرمود:
« روح شخصی از علمای اهل معنا - ‌كه ساكن یكی از شهرهای بزرگ ایران بود - را در برزح دیدم كه تأسف می‌خورد و مرتب بر زانوی خود می‌زد و می‌گفت: وای بر من، آمدم، و عملی خالص برای خدا ندارم!
از او پرسیدم كه چرا چنین میكند؟ پاسخ داد: در ایام حیات، روزی با یكی از اهل معنا كه كاسب بود برخورد كردم، او مرا به برخی از خصوصیات باطنی خود متذكر ساخت، پس از جدا شدن از او تصمیم به ریاضت گرفتم، تا مانند آن شخص دیده برزخی پیدا كنم و به مكاشفات و مشاهدات غیبی دست یابم. مدت سی سال ریاضت كشیدم تا موفق شدم، در این هنگام مرگم فرا رسید، اكنون به من می‌گویند: تا آن هنگام كه آن شخص اهل معنا تو را متذكر ساخت گرفتار هوای نفس بودی، و پس از آن تقریباً سی سال از عمر خود را صرف رسیدن به مكاشفات و رؤیت حالات برزخی كردی، اینك بگو: عملی كه خالص برای ما انجام داده‌ای كدام است؟!. »


 
 
چون حسن عاقبت نه به رندی وزاهدیست،آن به كه كارخود به عنایت رها كنیم.


یک منتظر